اولین تجربه ی خانه اسباب بازی . . .

.gif)
نخودچی خانوم، آترین عسلی مامان از وقتی که قلقلی شدی یه وقتایی توی خونه بعد از کلی بازی و کتاب خوندن و رقصیدن و مدلای مختلف جنگولک بازی دیگه عقل بنده به سرگرمی دیگه ای نمیرسه
با این هوای گرم و آلوده گفتم شاید خونه های اسباب بازی بتونه چاره ی کار بشه!!
هر چند برای زیر سه سال مسئولیت قبول نمیکردند ولی با کلی خواهش و تمنا و اصرار رو تعهد مشروط به حضور خودم اجازه دادند
منم تصمیم گرفتم وقتایی که کم میارم یه سر دو تایی به اونجا بزنیم و یکم تنوع توی سرگرمی شما باشه 
البته دفعه ی اول خیلی دوتایی نبودیم با بابا هادی و مامان زهره رفتیم و آخرای تایمت بابابهنام هم اومد پیشمون 
خد ارو شکر همه چیزبرای اولین تجربه ات خیلی خوب پیش رفت، من نگران بودم با حضور بچه ها و شلوغی نتونی با محیطش خیلی ارتباط برقرار کنی ولی خوشبختانه 20 دقیقه ی اول منو تو و مامان زهره تنها بودیم و تو یه دور با اسباب بازی ها آشنا شدی بعد کم کم دو سه تا از بچه ها اومدن که بازم خوشبختانه بچه های خوبی بودن، خوب از این نظر که با سن کمشون خیلی مواظبت بودن و حتی باهات هم بازی میکردن
بیشتر از همه یه دختر خوشگل و دوست داشتنی 4 ساله به نام آوا که رسما" خودش رو مامان شما تصور میکرد و همش میگفت "خاله نی نی رو میدی به من؟؟؟!!!! " یا " نی نی بیا اینجا" و .... 
.gif)
اول از همه از این اسب قرمز خوشت اومد .gif)
ای جونم مامان زهره مهربون
من فدای دستات بشم که انقدر مواظب نخودچی منی......

.gif)
کلا توضیحات من فایده ای نداشت، دوست نداشتی با سرسره بری تو استخر توپ .gif)
وقتی رفتی هم ول کن ماجرا نبودی

.gif)
جوووووووونم فوضولچه .gif)

.gif)
چه عشقی میکردی با این خونه!!!!
از این ور میرفتی و از اون ور با من و مامان زهره دالی میکردی .gif)
کلا نتونستم عکس خوبی از این قسمت بگیرم 

.gif)
در نهایت هم بابا بهنام بهمون ملحق شد .gif)

.gif)


اولین تجربه ی خانه اسباب بازی . . .
